|
|
بی راهه هم راهیست ، سیزده تا بیست و سه اردیبهشت بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران شبستان ، راهروی بیست و دو ، انتشارات عقیل ...
یکشنبه ، هفده اردیبهشت ، ساعت یازده تا سه سه شنبه ، نوزده اردیبهشت ، ساعت یازده تا سه و پنجشنبه ، بیست و یک اردیبهشت ، ساعت ده تا چهار ، من هستم ... شما هم باشید ، حرف بزنیم ، لبخند بزنیم ، کتاب ببینیم ، کتاب بخریم ، کتاب بخونیم ... |
|
گاو خونی ، حسین نوروزی و بانو ...
بخونید ، فقط همین ... www.hoseinnorouzi.blogfa.com
|
|
بنویس مرگ بر آزادی و نخوان زندگی زیباست زندگی گریه ی من بر مزار دل توست ... ( من ندانم به چه جرم زندگی باید کرد ! ) و نخوان که حقیقت زنده ست ، حقیقت !؟ آه ... پیدا شد ! در پس کهنه گی دوزخ افکار هزاران مرده حقیقت آنجاست ! خاک خورده ، بیهوده ، پوسیده ... مرگ بر آزادی ! وقتی من ، از خودم دور شوم ... |
|
یک روز یک پسر تنها تصمیم گرفت که بنویسد ، بعد تصمیم کوتاه این پسر غمگین از یک شوخی ساده تبدیل به یک حقیقت جدی شد ! یک حقیقت خیلی خیلی واقعی ! یک حقیقت محض ... اما سالها گذشت تا آن پسر توانست یک کتاب چاپ کند ، یک کتاب چاپ کند پر از خاطره های گفتنی و نگفتنی ، پر از خاطره های شنیدنی و نشنیدنی ، کتابی که هم دوستش داشت چون یک عمر منتظرش بود و هم دوستش نداشت چون ... ! کتاب اولم را با همه ی وجودم تقدیم می کنم به پدر مهربانم ، پدر عزیزم که بی نهایت برای من شبیه یک بت جاودانه است ، با همه ی قلبم منتظر لحظه ای بودم که این کتاب را به ایشان پیشکش کنم ! امیدوارم ذره ای از محبتهای بی پایانش را جبران کرده باشم ، ذره ای از عشقم به او را نشانش داده باشم ، کاش روزی برسد که برای لحظه ای هر چند کوتاه ، هر چند اندک به من افتخار کند ... تشکر می کنم از مادر نازنینم ، مادری که همانقدر که دوستم دارد ، شاید بیشتر دوستش دارم و عاشقش هستم ، از همین راه دور که این واژه ها را می نویسم بغلش می کنم ! می بوسمش و باز عاشقش می شوم ... از همه ی دوستانم تشکر می کنم ، از تمام آنهایی که با تشویقهایشان ، حرفهایشان ، محبتهایشان و حتی از همه آنهایی که با تمسخر کردنهایشان باعث شدند یک روز یک پسر تنها بتواند کتابی چاپ کند تا آن را تقدیم کند به همه آنهایی که دوستشان دارد ... از خاطره باقری نازنین به خاطر مقدمه ی زیبایش برای بی راهه هم راهیست تشکر می کنم ، خاطره ای که از همه ی دوستی های پاک گذشته مانده و هیچوقت فراموش شدنی نیست ... از دوست خوبم مجید برزگر برای طرح جلد خوبتر از خوبش برای بی راهه هم راهیست ... از زن عموی مهربانم مهرو ، استاد نازنینم نوید برزنجی ، دایی عزیزم محمود و برادرهایی که صمیمانه دوستشان دارم ، محمدحسین ، قاسم و احمد عزیزم ... همه آنهایی که بهانه شدند و انگیزه دادند برای چاپ این اولین کتاب .. و تشکر می کنم از همه ی مخاطب های وبلاگ بی راهه هم راهیست که در مدت این دو سال و شش ماه و چند هفته و چند روزهمراهی ام کردند ... و سپاس از خدا به خاطر همه اینها ...
برای تهیه " بی راهه هم راهیست " به آدرس ، خیابان ولیعصر ، باغ فردوس ، سالن سینماتوگراف ، کافه گالری موزه سینما مراجعه کنید و یا مبلغ سه هزار و پانصد تومان ( حساب شده با هزینه پستی ) به شماره کارت 6221061039041506 ، بانک پارسیان واریز نموده و آدرس و چهار رقم آخر کارت وایرزی راهمینجا نظر خصوصی بگذارید !
تمام راه های دنیا به یک بی راهه می رسد بی راهه من چشم به راه عبور شماست ... |
|
تمام راه های دنیا به یک بی راهه می رسد
به یک بی راهه از جنس شب یک بی راهه از جنس حرف ، از جنس من ... تمام راه های دنیا بی راهه ای ست برای عشق من عشق من ، یک عشق ناشناخته برای اسم توست برای حس توست ... بی راهه من چشم انتظار عبور شماست ...
|
|
من ، دیروز که برف می بارید به این نتیجه رسیدم که : اونایی که زیر بهمن می مونن ، نه با خفه شدن ، بلکه از سرما می میرن ! پسر عموم ( علی ) : شایدم از تنهایی می میرن ! |
|
مادربزرگ که مرد جسمش را خاک کردند روحش را فرستادند آسمان آن یکی مادر بزرگ که مرد روحش مدتها بود مرده بود جسمش را پاک کردند حالا پدربزگ هزار نانوشته دارد برای خودش ... |
|
- تو خودتی !؟
- دارم فکر می کنم ... - به چی ؟ - به هیچی ! |
|
از همه کارتونهای کودکی رابین هود ، جودی آبوت و هاکلبریفین را بیشتر دوست داشتم اما خب ، شبیه هیچکدامشان نشدم ... چقدر حیف که ... شخصیتی هستم که هرگز ساخته نشده !
کاش حداقل رنگو بودم ...
|
|
ایستگاه اتوبوس شهرک غرب ، دختری تنها با گیسوی روی چشم افتاده ، خجالتی با نجابتی آرام ، تنها ، زیبا ، باشکوه ، باران می چکد از موهایش ، از ابروهایش ، روی چشم هایش ، مسخ لبهایش می شوم ، تصویری عاشقانه می کشم از او روی نگاهم ، تماشایی ، دلنشین ، ماندگار ، راستی که چه بی نظیر شده این فرشته زیبا در فصل رویایی من ، چقدر خواستنی ، چقدر داشتنی ... ایستگاه اتوبوس آریاشهر ، شیفته دخترکی می شوم که انگار با پاییز متولد شده ، چشمم که به نگاهش می رسد ، از دنیا رها می شوم ، رها می شوم از هر چه هست و نیست ، از هر چه بود و نبود ، نبود و می خواهد باشد دخترکی که رنگ پاییز می دهد و بوی مهربانی ، که با او ، لحظه ها را فراموش می کنم برای لحظه ای و با او ، می روم تا هر کجا که می خواهد ، تا هر کجا که می رود ، تا هر کجا که می رود و مرا با خود می برد ، می برد به هزار آرزوی محال ، به هزار آرزو و خیال ، آرزوهای قدیمی ، آرزوهای دست نیافتنی ، به رویاهای دلنشین کودکی ، به داشتن عشقی برای همیشه ، داشتن دخترکی زیبا برای دلخوشی ، شاهزاده ای زیبا برای همیشه ، دخترک اما ، بی تفاوت به من و دنیای من ، بی احساس ، قدم می زند روی ذهن مردم ، می خندد به سادگی شان ، می خندد به زندگی شان ، بعد می رود و عاشق می شود ، عاشق می شود و عاشق می کند ... ایستگاه اتوبوس خیابان ولیعصر ، عاشق دختری می شوم که شالی سبز انداخته ، چشم های روشنش ، همه نانوشته هایی که ننوشته ام را یادم می آورد ، بعد با واژه ها می رقصم ، شعر می نویسم ، و شاعر می شوم ، او اما ، مجله ای می خرد ، ورقش می زند ، اخم می کند ، لبی می گزد و بعد ، من ، چشم به خیابان می اندازم تا دزدکی نگاهش کنم ، کوله اش را رها می کند روی زمینی که جای پایش را نفس می کشد ، مجله را پرت می کند میان همه شلوغ بازی هایش ، کنار آینه و خودکار و دستبند و فندکش لابد ! با دلبری ، سیگاری روشن می کند ، روی سنگفرش پیاده روی خلوت راه می رود ، راه می رود ، آرام ، تنها ، سرشار ، سرشار از زیبایی ، تمام هستی نگاهش می کنند ، همه دنیا بی قرارش می شوند ، نمی دانم ، شاید دخترک می خواهد ، همه را عاشق کند ، همه را عاشق کند ، عاشق خودش و دنیای خودش ... ایستگاه اتوبوس ترمینال جنوب ، فکر می کنم به پاییزی که دوباره آمده ، به طعم گس دلخوشی در فصل شاعرانگی ، فکر می کنم به حس قدم زدن زیر باران های خیس نه خیلی شدید ، می دانم ، می فهمم ، می دانم این پاییز فصل عاشقی من می شود وقتی که شاید ، با هم قدم می زنیم ، قهوه می خوریم و به تماشای دیدنی ترین تاترهای شهر می رویم ، که من ، موهایت را قبل از باد شانه می زنم با همین دستهای خسته ام و تو ، لبخند می زنی به هستی ام ... ایستگاه اتوبوس خیابان پایینی به او می رسم ، دستش را می گیرم ، دستم را می گیرد ، دستش را می بوسم ، بعد گونه هایش را در آغوشم می گیرم باران را و بغل می کنم آهسته درختهای خسته شده از برگ های خسته شده از درخت را ، نفس در نفس پاییز برهنه می شوم در عشق بازی خاطره ها ، عشق بازی ، عشق بازی با پاییز ... آخر شب ، دلبسته به همه دخترک های خودشیفته شهر ، روی گلهای قالی ترانه می نویسم ، روی آسمان شب نقاشی می کشم و از فردا لبخند می زنم به همه عابرهایی که امروز دیدم و یک دل نه صد دل ، دلشان هوای یک هوای دو نفره را کرده بود ، می نویسم این پاییز هم تمام می شود و یلدا که می رسد ، نباید حسرت بخوریم که حیف ، افسوس که چرا امسال لبهای پاییز را نبوسیدم ... |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
عباسعلی اسکتی
1/5/1363 |
|
|